|
تا بوی خورشید از تن خاک نپریده است
مرگ اگر مرد است گو پیش من آی تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
خیال روی تو همچون نسیم شبانگاهان تابستان
بر ماندن نایافته ی یافته که هنوز نایافته اش را نیافته پای مفشار! نایافته را یافت خواهد شد بدان سان که تو او را و او ...؟ رندی را بدان گونه که تو در باوری تصاحبی در کار است! خفتن در خنکای سایه ی درختی از آن دگران را ماند که در وحشت فریادی طلبکارانه هر روز هر لحظه قیلوله ی آرامت را پریشان سازد و کابوسی مدام که تنها راه پریدن از آن ترک گفتن است! بر ماندن نایافته نیافته پای مفشار! سروش
دلم پنبه ی حلاجان شد از سودای روی تو
آنقدر به ليلي مي خندم
قلبی پاره پاره از ابتلای جذام عشق
دلی نیم خورده و خون آلود عاشقان چنین باشند. بیمار تبسم لبان و زخمی غمزه ی دیده گان عشق را بهایی ست گران جذامیان! محتاج تو ام چون ماهی که به آب چون درخت که به ریشه چون زمین تشنه که به باران یا یکی شب زده به طلوع آفتاب. تو را از عشق گریز نیست. گر به سینه سنگ عاشقی نکوبی بر سرت کوبند این خلق بیشمار این خلق بیشمار که عشقم را به بی مایه عشقشان نخواهم فروخت. اینان که سنگ بی صاحب را چندان بر سینه کوفته اند که قلب را له و عقل را فرو پاشیده اند! جای سنگ را بر سینه ات پویه می کنند به ستوه آمده فریاد زدم: ( خلایق سینه نه جای آن سنگ است نهانگاه وجودتان جایگاهی ست که عشق را بشاید!) باری! شما عشق را بر بلندای حماقت فریاد زدید و من بر آنم که سکوت هم صدایم را نشنود! من عشق را در گذرگاه دل پویه می کنم و شما آن را بر سر کوی و برزن! به سینه نخواهم زد سنگ عشقتان را معشوق را آسوده بستری خواهد بود سینه ام نه بستری نا هموار از ضربات سنگ ! *بیمار تبسم لبانت من ام فزون تر بخند!* -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- * برگرفته از بیتی که نام شاعر را نمی دانم: بیمار خنده های تو ام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب. این اشاره تنها به خاطر رعایت حق ادبی شاعر مذکور بود.
ای کاش می شد گاهی نمی دیدی نمی شنیدی که دیدن وشنیدنت به چنان شرمی مبدل نمی شد که عرق شرم تنها دستمایه ات باشد! کاش نمی دیدم چشمان زلال و دستان کوچکت که فال ها را پویه میکنند کاش نمی شنیدم صدای زیر وزیبایت را که: آقا فال می خری! کاش در فال من از ازل شندیدن صدا و دیدن روی ماهت نبود سه! چهار ی از این روزگار بر او نگذشته بود "چند؟". " نمی دونم از اون اسکناس کوچیک قرمزا". خدا! این صدا را کی وقت بانگ معامله است! این دستان زیبا را چه وقت آلودگی به دنیا ست! باید ناز کند اینک چون دیگران! بهانه بگیرد شاید ! به شادمانی قهقه بر آرد در آغوش! .... پیاده گشتم از قطار متمدنها در زیر زمین دنیای متعفن! و به هنگامی که فریادی به بلندای درد تمامی سکوتم را گرفته بود به نظاره نشستم را رفتن و دور شدن معصوم دخترک فال فروش را. وه چه دلگیر مینماید خرامیدن آهو در ورطه ی شیر وکفتار! کاش میشد گاهی نمی دیدی نمی شنیدی.
خسته
برکه بودن دل می خواهد به بزرگی دریا سیراب کنی و گل آلود شوی و دم بر نیاوری عاشق بودن مرد می خواهد به صلابت کوه تحقیر بینی و سربلندیش پنداری و خمش مانی برکه ام من عاشق دریا! کوه ام من مغروق شوراب! مرا عشقی دگرگونه می بایست معشوقی ورای جسم نه آنکه صورتکی که بدان عشق ورزی و او بیکاره به نظاره بنشیندو محبت بیند ! بگذار این برکه یکبار بر روی تشنه اعتراض کند! بگذار این مجنون یکبار برا ی لیلی ناز کند! بگذار یکبار تنها یکبار بگذار که معشوق عاشق شود!
|
About![]()
دیروز ما زمان را به بازی گرفتیم
Home
|